دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

دینا جونم

دینا به مدرسه میرود...

دینا جونم چند وقت پیش ترانه های خاله ستاره رو برات خریدم یکی از آهنگاش در مورد مدرسه است یه روز که داشتی این آهنگ و گوش میکردی دیدم کیفتو برداشتی و رفتی دم در گریه میکردی و میخواستی که درو باز کنم پرسیدم کجا میخوای بری گفتی مدسه خلاصه از اون روز به بعد هر کی ازت میپرسه دینا کجا میخوای بری میگی مدسه اون روزم که رفته بودیم خونه خالم باز گریه کردی گفتی بریم مدسه شیما ( دختر خالم ) که تو مرکز آموزشی سما کار میکنه پیشنهاد داد یه روز ببرمت اونجا تا از نزدیک مدرسه رو ببینی و یه کم با بچه ها بازی کنی راستش چون من خودمم اونجا درس خوندم پیشنهادشو قبول کردم و روز چهارشنبه بردمت مدرسه.اولش که چراغای سالن خاموش بود یکم ترسیدی ...
19 ارديبهشت 1392

واکسن 18 ماهگی

دینا جونم دیروز دوشنبه 16 اردیبهشت نوبت واکسن 18 ماهگیت بود.از روز قبلش استرس داشتم آخه شنیده بودم واکسن 18 ماهگی نی نی هارو اذیت میکنه.شب که اصلا نتونستم بخوابم صبح زود پاشدم صبحونه ات رو آماده کردم و تا ساعت 9 به کارام رسیدم ساعت 9 اومدم بیدارت کردم دوست نداشتی از خواب بیدار شی انگار میدونستی قراره یه اتفاقی بیافته خلاصه صبحونه ات رو دادم و آماده شدیم که بریم.تو راه زنگ زدم به بابایی که  اونم مرخصی ساعتی بگیره و باهامون بیاد.بابایی رو از جلوی اداره برداشتیم و رفتیم مرکز بهداشت. اول خانوم دکتر قد و وزن و دور سرت رو گرفت و بعدش گفت آماده اش کنید تا واکسنشو بزنم.من که دل توی دلم نبود دستام میلرزید تو رو دادم بغل بابایی.خانوم دکتر...
19 ارديبهشت 1392

و امسال.....

و امسال خدا منتشو بر من تمام کرد و فرشته کوچولومو پر بهاتر و با ارزشتر از سال پیش دست من سپرد... 12 تا مروارید خوشگل گذاشت تو دهنش..... به خودم میبالم از اینکه اولین کلمه ای که تونست بگه کلمه " ماما "بود اونروز احساس کردم خدا به من لبخند زد..... روزی که برای اولین بار روی پاهاش وایستاد و من از خوشحالی فریاااااد کشیدم..... و اولین قدمی که برداشت و من احساس کردم خدا دست فرشته کوچولومو گرفت و بهش کمک کرد تا راه بره.... خدایا شکررررررررررت.... خدایا به این روز عزیز قسمت میدم لذت مادر شدنو به همه ی اونایی که آرزوشو دارن بچشان..... ...
11 ارديبهشت 1392

18 ماهگیت مبارک..........

دینا جونم هر روز که میگذره تو با شیرین زبونیات بیشتر و بیشتر مارو عاشق خودت میکنی.هر روز هزار بار خدا رو شکر میکنم که گلی مثل تورو بهمون داد.بچه ها همشون شیرینن ولی فکر میکنم دخترا بیشتر واسه مامان باباشون دلبری میکنن. وقتی میخوام بهت غذا بدم اول یه قاشق میذاری دهن من بعد خودت میخوری. چند وقت پیش سرم درد میکرد و خوابیده بودم ولی تو دوست نداشتی من بخوابم از بس اومدی سرتو گذاشتی رو بالش و منو بوسیدی تا بالاخره مجبور شدم بشینم. وقتی یه کار اشتباهی انجام میدی و من چپ چپ نگات میکنم میای تند تند بوسم میکنی یا اینکه ادا در میاری تا بخندم.وقتی ادا در میاری خیییلی بامزه میشی. خلاصه که تو مهربونترین دختر دنیا هستی.خدایا ...
7 ارديبهشت 1392

سری آخر عکسای مسافرت....

آبشار بسیار زیبای آب پری در شهر رویان... خونه خاله سیما (خاله بابایی ) داری سی دی خاله ستاره رو نگاه میکنی... اینجام خونه دایی رضا (دایی بابایی) اتاق شیدا جون.....   ...
2 ارديبهشت 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد